تبليغاتX
كوچه پس كوچه هاي دلتنگي...


























كوچه پس كوچه هاي دلتنگي...

درد و دل.... ابراز دلتنگي و ...

گمم نکن!!

قول میدهم...

گوشه حافظه ات..

آرام بنشینم...

فقط بگذار بمانم...

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:10 توسط " ناز آفتاب "|

محمد میدونی این روزا باهام چه کردی.. شدم یه آدم بی احساس و دلشکسته .. یه آدمی که دیگه نمیتونه به کسی اعتماد کنه... حتی از کسی که میخواد بهم محبت کنه هم فرار میکنم... هر روز که از خواب پامیشم اولین کسی که یادم می افته تویی و شب با یاد تو میخوابم... وااای چه زود روزای خوشبختی گذشت.. روزای آرامش تموم شد.. خدایا خسته شدم... دلم خیلی براش تنگ شده...
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:55 توسط " ناز آفتاب "|

بعد از چند رور دوباره دلم واسه اینجا تنگ شده.. خییلی

چند روز بود که نتم قطع شده بود..

این چند روزم روزای خوبی نبود... همه از دستم شاکی اند.. همه دوستام... میگن اون دختری که قبلا بودم الان کلی فرق کرده... دیگه مثل سابق نیس.. میدونم اصلا تو خودم نیستم.. فقط دارم میگذرونم.. زمانو نمیفهمم.. خسته شدم.. خسته ی خسته ... امروز داداش علی خیلی از دستم ناراحت بود.. میگفت نزدیک یه ماهه منتظر تماس منه... ولی من اصلا زمان حالیم نبود.. اصلا نمیدونم روزا چه طور می گذره.. نمیفهمم چی کار دارم میکنم.. فقظ یاد و خاطرات محمده که هر لحظه باهامه و رهام نمیکنه.. عاشقی خیلی سخته... همیشه از خدا میخواستم وقتی لیاقتشو دارم عشق رو بهم بده. ولی من لیاقتشو نداشتم و نتونستم حفظش کنم.... روز چهار شنبه بهش اس دادم التماسش کردم .. گفتم حاضرم هر طوریه کنارش باشم فقط برگرده... ازش خواستم کنارم بمونه... ولی جوابمو نداد.. گفت خیلی دیره.. خیلی ناراحت شدم . البته حق داشت.. اون موقعه هایی که بهم التماس می کرد رو یادم اومد... ای خدااا...

جمعه بهم اس داده بود.. بهم گفت که طبق آئین خودشون دیگه نمیتونه ازدواج کنه.. گفت نمیتونم کنارت باشم.. نمیخوام فریبت بدم.. خیلی دلم براش تنگ شده... خیلی دارم اذیت میشم.. هر روز که از خواب بیدار میشم اولین چیزی که یادم میافته اسم محمده.. شب با یاد اون میخوابم تو خیالم شب بخیر می گم و بغلش میکنم و میخوابم..

چقد این روزا جای خالیش داره اذیتم می کنه... چقد دلم برا دیدنش تنگ شده...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:48 توسط " ناز آفتاب "|

امروز راه و من و محمد از هم جدا شد... امروز دیگه باز مجبور شدیم از هم دل بکنیم.. این دفعه نه به خاطر حرفای  دیگران.. نه به خاطر خانواده ش نه.... نه این بار به خاظر راه کمالی که در پیش گرفته ایم مجبور شدیم از هم بگذریم.. از هم دل بکینم... چون هر دو مقابل هم قرار می گرفتیم.. خدایا واقعا دیگه نمیدونم دارم چی کار میکنم.. دیگه خسته م.. روحم خیلی شکسته ست.. کمکم کن...
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:12 توسط " ناز آفتاب "|

چند روزه دارم محمد و میبینم... زده به سرم.. دیونه تر شدم.. وقتی که میخواد از پیشم بره بیتابی میکنم.. خیلی سختههه... خدایا چی کار کنم... از قبل عاشق ترش شدم... دیونه شدم.. الان تصور دوباره از دست دادنش دیووونه کننده ست چه برسه به اینکه بره... واااااااااااای نه.. دیگه تحمل ندارم.. دیگه نمیتونم نبودشو تحمل کنم.. خدیاا جی کار کنم.. اگه بره میشکنم... دیگه واقعا میشکنم.. دیگه ازم هیچی نمیمونه... خدایاا کمکم کن....
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 22:11 توسط " ناز آفتاب "|

خدایا دارم خفه میشم... بغض لعنتی داره خفه م میکنه... اشکام منتظر یه تلنگرن که راحت تر بریزن.. خدایا چرا اینطوری شد.. وااااااای.. شاهد یه منظره ی بدی بودم... از وقتی از پیش دوستم اومدم آروم و قرار ندارم.. فوق العاده دشارژم.. یعنی چه طور میشه این درگیری بین بچه و پدر پیش میاد.. چه طور پدر میتونه اینقد راحت تر تهمت بزنه... چه طور کسی برای حفظ آبرو و اعتبار کاریش برای اینکه زیر سوال نره اینقدر بیرحم مورد تهمت قرار گرفته میشه .... چرا دنیای ما اینه.. آخه چه کشوریه... ای خدااااااااااااااااااااا دارم دیونه میشم.. بعض داره خفه م میکنههههه.......... خدایا کمکشون کن...
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:51 توسط " ناز آفتاب "|

امروزم تموم شد... روز ولن تاین!! جالبه رسم اروپاییاست ولی چیزی که قابل توجه اینه که ما چقد خوووب تقلید میکنیم وو بیرون شلوغ بود... همه تو تکاپو.. قرار بود که با بچه ها بیرون بریم.. حداقل دور هم باشیم.. ولی نشد... انقد مجبورم غرق در کار باشم که فرصت نشد.. خسته شدم.. ساعت ۱۰ شب از شرکت اومدم... بابا باز اعتراض کرد.. راست میگه تو شهرستان  زیاد جالب نیس که یه دختر جوون اون موقع بیاد.. امروز در کل زیاد جالب نبود.. دلم گرفته بود.. بغض.. چقددد دوس داشتم کنارم باشه.. فکر می کردم امسال دیگه تنها نیستم..

چقد امروز آزار دهنده بود الان که دارم می نویسم اشکام تو اختیار خودم نیس... خییییییلی داغونم .. خیلی .. امروز خیلی اذیت شدم.. خسته شدم... به خدا دیگه بریدم... دلم برا خودم تنگ شده... خدایا چرا اینجوریه... چرا همش باید زجررر.... بعض داره خفه م میکنه.. برا اینکه صدام از اتاق بیرون نره و کسی رو بیدار نکنم مجبورم بدون صدا اشک بریزم... دوس ندارم هیچ کدومشون منو تو این حال ببینن... فرو بردن بعض وقتی دیگه داره واقعا خفه ت می کنه خیییلی سخته... دوس دارم الان زار بزنم... دلم میخواد فریاد بزنم و راحت اشکامو بریزم ولی..

 

 چه شب عجیبیه....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 0:19 توسط " ناز آفتاب "|

چقدر من و تو به هم شبيهيم..!
اما نه، چقدر من و تو از هم دوريم و چقدر من و تو از خود گريزانيم...!
ديگر نه عاشق بودن را مي پسندم نه معشوق بودن را.
اگه عاشق باشي همه چيزت را باختي و اگه معشوق باشي به جرم دوست داشته شدن, محکومي,
حتي محکوم به تنهايي...
در عاشق شدن حق انتخاب با توست
اما در معشوق بودن هيچ انتخابي نداري...
اگر بماني، براي عاشقت بهتريني اگر نماني ...
تو بگو جرم من چيست ؟
عاشق نشدن؟
يا معشوق بودن..؟
من چيزي براي معشوق بودن ندارم!
ساده ام حتي ساده تر از سادگي...
روزي که گرماي سلام دوست ، سرماي زمستان را از من ربود,
هيچ نمي دانستم که در گرماي تابستان، سرماي ربوده شده ام باز به من برگردد...
آري من و تو تنهاييم اين شباهت ماست...
من از تنها شدن نمي ترسم..!
ترسم از مرگ دوستيست...
بغضم از نفسهاي نيمه جان رفاقت است
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:46 توسط " ناز آفتاب "|

پنج شنبه بابت کاری مجبور شدم بهش اس بدم .. عادت نداشت شماره سیو کنه.. شماره ایرانسلمو خاطرش نبود... ولی بعد فهمید منم... دلم خیییلی براش تنگ شدهههه... هر روز موقعی که یمزم دفتر دوستم خونه ش تو مسیره و برام هر روز تجدید خاطره میشه... ای خددداااا.....

دو روز رفتیم خونه دوستم مراغه.. خیلی خوش گذشت.. چقددد دلم میخواست کنارم باشه... خدایا بازم دارم دیونه میشم...

موقع برگشتن اتفاقی اس داد که استادشم تو قطار ماست.. خیلی دوس داشتم ببینمش ولی خب موفق نشدم.. نتونستم پیداش کنم...

امروز وبلاگی که برام نوشته بود رو لینکشو اس داده بود خوندم... خدایااااا بغضم بازم داره خفه م میکنه... خدایا کمکم کن.. کمک کن آروم شم..  دیگه بریدم...

دو روز دیگه ولن تاینه... برا اولین بار تو زندگیم عشق رو تجربه کرده بودم.. چقد دلم میخواست تو این روز کنارش باشم... کنار عشقم...

اشکام دیگه به اختیار خودم نیس......................

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:0 توسط " ناز آفتاب "|

زن که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
زن که باشی آفریده میشوی برای عشق ورزیدن ..
برای نگاههای مهربانانه ..
... ... ... ... ... برای بوسه های آتشین
زن که باشی تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را میطلبد
زن که باشی سرشاری از عاشقیت های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد
تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری

 

" دست نوشته های فروغ فرخزاد"

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 21:55 توسط " ناز آفتاب "|


آخرين مطالب
» بگذار بمانم...
» حال این روزهایم...
» چقد دلم براش تنگ شده...
» باز جدایی...
» خدایا دارم دیونه میشم...
» خدایا بغض داره خفه می کنه...
» ولن تاین هم گذشت....
» چقدر من و تو به هم شبيهيم..!
» چقد دلم براش تنگ شده... بعض داره خفه م می کنه...
» زن که باشی...

Design By : Pichak