درد و دل.... ابراز دلتنگي و ...
قول میدهم... گوشه حافظه ات.. آرام بنشینم... فقط بگذار بمانم... چند روز بود که نتم قطع شده بود.. این چند روزم روزای خوبی نبود... همه از دستم شاکی اند.. همه دوستام... میگن اون دختری که قبلا بودم الان کلی فرق کرده... دیگه مثل سابق نیس.. میدونم اصلا تو خودم نیستم.. فقط دارم میگذرونم.. زمانو نمیفهمم.. خسته شدم.. خسته ی خسته ... امروز داداش علی خیلی از دستم ناراحت بود.. میگفت نزدیک یه ماهه منتظر تماس منه... ولی من اصلا زمان حالیم نبود.. اصلا نمیدونم روزا چه طور می گذره.. نمیفهمم چی کار دارم میکنم.. فقظ یاد و خاطرات محمده که هر لحظه باهامه و رهام نمیکنه.. عاشقی خیلی سخته... همیشه از خدا میخواستم وقتی لیاقتشو دارم عشق رو بهم بده. ولی من لیاقتشو نداشتم و نتونستم حفظش کنم.... روز چهار شنبه بهش اس دادم التماسش کردم .. گفتم حاضرم هر طوریه کنارش باشم فقط برگرده... ازش خواستم کنارم بمونه... ولی جوابمو نداد.. گفت خیلی دیره.. خیلی ناراحت شدم . البته حق داشت.. اون موقعه هایی که بهم التماس می کرد رو یادم اومد... ای خدااا... جمعه بهم اس داده بود.. بهم گفت که طبق آئین خودشون دیگه نمیتونه ازدواج کنه.. گفت نمیتونم کنارت باشم.. نمیخوام فریبت بدم.. خیلی دلم براش تنگ شده... خیلی دارم اذیت میشم.. هر روز که از خواب بیدار میشم اولین چیزی که یادم میافته اسم محمده.. شب با یاد اون میخوابم تو خیالم شب بخیر می گم و بغلش میکنم و میخوابم.. چقد این روزا جای خالیش داره اذیتم می کنه... چقد دلم برا دیدنش تنگ شده... چقد امروز آزار دهنده بود الان که دارم می نویسم اشکام تو اختیار خودم نیس... خییییییلی داغونم .. خیلی .. امروز خیلی اذیت شدم.. خسته شدم... به خدا دیگه بریدم... دلم برا خودم تنگ شده... خدایا چرا اینجوریه... چرا همش باید زجررر.... بعض داره خفه م میکنه.. برا اینکه صدام از اتاق بیرون نره و کسی رو بیدار نکنم مجبورم بدون صدا اشک بریزم... دوس ندارم هیچ کدومشون منو تو این حال ببینن... فرو بردن بعض وقتی دیگه داره واقعا خفه ت می کنه خیییلی سخته... دوس دارم الان زار بزنم... دلم میخواد فریاد بزنم و راحت اشکامو بریزم ولی.. چه شب عجیبیه.... دو روز رفتیم خونه دوستم مراغه.. خیلی خوش گذشت.. چقددد دلم میخواست کنارم باشه... خدایا بازم دارم دیونه میشم... موقع برگشتن اتفاقی اس داد که استادشم تو قطار ماست.. خیلی دوس داشتم ببینمش ولی خب موفق نشدم.. نتونستم پیداش کنم... امروز وبلاگی که برام نوشته بود رو لینکشو اس داده بود خوندم... خدایااااا بغضم بازم داره خفه م میکنه... خدایا کمکم کن.. کمک کن آروم شم.. دیگه بریدم... دو روز دیگه ولن تاینه... برا اولین بار تو زندگیم عشق رو تجربه کرده بودم.. چقد دلم میخواست تو این روز کنارش باشم... کنار عشقم... اشکام دیگه به اختیار خودم نیس...................... " دست نوشته های فروغ فرخزاد"
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
زن که باشی آفریده میشوی برای عشق ورزیدن ..
برای نگاههای مهربانانه ..
... ... ... ... ... برای بوسه های آتشین
زن که باشی تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را میطلبد
زن که باشی سرشاری از عاشقیت های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد
تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری
| Design By : Pichak |


